شروع ایران توافق آمریکا نتانیاهو دونالد ترامپ

شروع: ایران توافق آمریکا نتانیاهو دونالد ترامپ اخبار سیاست خارجی

گت بلاگز اخبار اجتماعی جا ماندن از زندگی در دنیایی از زباله!

این نوشته روایتی است مستند از نابودی یک زندگی در حاشیه پایتخت کشور عزیزمان ایران که مسئولان به آن توجهی ندارند. 

جا ماندن از زندگی در دنیایی از زباله!

جا ماندن از زندگی در دنیایی از زباله!

عبارات مهم : زباله

این نوشته روایتی است مستند از نابودی یک زندگی در حاشیه پایتخت کشور عزیزمان ایران که مسئولان به آن توجهی ندارند.

به گزارش روزنامه قانون ؛«انگار نه انگار مردمک چشم هایی که مدام این طرف و آن طرف می دوند و از شیطنت برق می زنند، همان هایی هستند که تا دوهفته پیش مات و مبهوت، همه چیز را در سکوت نظاره می کردند. محمد چهار ساله، دست هایش را به نشانه هواپیما از هم باز کرده و دور اتاق غذاخوری «خانه علم» می دود. گاهی فرزند هایی را که برابر راهش ایستادند با مشت می زند و به راهش ادامه می دهد. پوست دست و صورتش از شدت سرما ترک خورده و پاهایش سیاه و چرکتاب است.

جا ماندن از زندگی در دنیایی از زباله!

همان گونه که می دود راهش را به سمت آشپزخانه می کشد و از داخل سطل زباله، چند تکه کاغذ خیس و یونولیت برمی دارد و به دهان می گذارد و می جود. در حال جویدن دور و اطرافش را می پاید که کسی تماشایش نکند و مجبور نشود محتویات دهانش را خالی کند. کاغذها و یونولیت ها را قورت می دهد و دوباره دست هایش را مثل هواپیما از یکدیگر باز می کند و در سالن غذاخوری می دود.

گرد سیاهی به دیوارهای خانه

محمد از دو سالگی همراه با پدرش در گاوداری تفکیک زباله کار کرده و وقت هایی که گرسنگی امانش را بریده به سطل های زباله، پناه برده هست. حالا نزدیک دو هفته است که از صبح تا غروب به منزل علم می آید و همان جا ناهارش را می خورد ولی هنوز عادت دارد وقت گرسنگی، سراغ سطل زباله های داخل کلاس ها یا آشپزخانه برود و با تکه ای از زباله ها، هر چه که باشد، خودش را سیر کند. محمد و هادی و زهرا از کودکی با پدرشان در اتاق کوچکی گوشه یک گاوداری زندگی کرده اند. صبح سریع از خواب بیدار شده است و تا غروب کیسه های زباله های رستوران ها را تفکیک کرده اند.

این نوشته روایتی است مستند از نابودی یک زندگی در حاشیه پایتخت کشور عزیزمان ایران که مسئولان به آن توجهی ندارند. 

هادی ۱۳ سال دارد و فقط سواد خواندن و نوشتن را مدتی در منزل علم یاد گرفته ولی زهرا را به اصرار به مدرسه فرستاده اند. حالا یک روز است که «خالق»، پدر فرزند ها بعد از سال ها با صاحبکارش مسئله پیدا کرده و دیگر سر کار نمی رود. صبح روز پنج شنبه است و خالق و هادی در منزل ارزش خوابیده اند. منزل ارزش اتاقی کوچک با آشپزخانه اپن کوچکی است که از آن به عنوان کمد استفاده می کنند. صدای تلویزیون از داخل منزل به کوچه می آید و ساعت یک ظهر، خالق و پسرش هادی با شنیدن صدای زنگ در، رختخواب ها را جمع می کنند. داخل منزل بوی گاوداری می آید. رختخواب ها را درآشپزخانه روی یکدیگر چیده و گوشه اتاق، یک گاز تک شعله خوراک پزی گذاشته اند. خالق، پریشان می پرسد: «خیال کردم زهرا نیز اینجا پیش ما خوابیده ولی انگار رفته مدرسه.»

هادی با شلواری که سر زانوهایش پاره شده، روی زمین نشسته و زل زده به تلویزیونی که همین چند دقیقه پیش خاموشش کردند. خالق پرده آشپزخانه را می کشد تا لیوان های سیاه شده است و ظرف های چرک بسته داخل جارفی معلوم نشود. می گوید: «مادرشان چهار سال پیش بعد از ۱۳ سال زندگی، گذاشت رفت. هر لحظه می خواست برود و بالاخره این کار را کرد. هنگامی که با من ازدواج کرد، یک دختر داشت. اسمش بنفشه بود. طلاق که گرفتیم، گفتم من بنفشه را نگه نمی دارم. او را برد پیش خودش. حالا دوتایی با هم زندگی می کنند. چند تا کوچه پایین تر اتاق گرفته اند و… .

متکایی که پشتش گذاشته را در آغوش می گیرد و با مشت هایش آن را فشار می دهد. ناراحت است که دیگر نمی تواند برود گاوداری. می گوید: «کار گاوداری خوب بود ولی سخت بود. هر روز کیسه های ضایعات رستوران ها را می آوردند آنجا تا ما تمیزشان کنیم؛ کیسه های پر از برنج و نان خشک و ضایعات دیگر. هنگامی که تمام می شد، فرغون می آوردم ضایعات را می ریختم داخلش و می بردم جهت گاوها تا بخورند. بقیه را هم می گذاشتیم تا ضایعاتی ببرد.» کف دست هایش را می مالد و دوباره مشت هایش را داخل متکا فرو می برد.

جا ماندن از زندگی در دنیایی از زباله!

زندگی بر باد رفته

«حالا که از گاوداری اخراج مان کردند، باید دوباره بروم زباله گردی. کارت بازیافت هم ندارم. باید ۳۵۰هزارتومان بدهم، بخرم.» هادی از روزهایی می گوید که در پارکینگ تفکیک زباله همراه با دوستانش کار می کرد. آن موقع هنوز ۱۰ سال زیاد نداشت. می گوید: «یک بار کارت بازیافتم را گم کردم. ما را اذیت می کردند. ماموران شهرداری با کتک، بارم را گرفتند و بردند تا خودشان بفروشند. ما بارها را هر کیلو ۳۵۰ تومان به پارکینگ می فروشیم.»

این نوشته روایتی است مستند از نابودی یک زندگی در حاشیه پایتخت کشور عزیزمان ایران که مسئولان به آن توجهی ندارند. 

خالق در ادامه حرف های هادی می گوید: «پیمانکار پارکینگ را ماهی ۸۵ میلیون تومن از شهرداری اجاره کرده است ولی فرزند ها ماهی ۱۳۰ میلیون برایش ضایعات می آورند و درآمدش خوب می شود. در هر پارکینگ ۸۰۰ تا فرزند کار می کنند.» هادی به مشکل شماره های روی کارت بازیافتش را می خواند. از همه کلمات، تنها تصویر می بیند و تلاش می کند به خاطر بسپارد تا جایی سرش کلاه نرود.

یک بار خواسته به مدرسه برود و درس بخواند ولی گفته اند چون سنش بالاست، باید به مدرسه شبانه برود. مدرسه شبانه نیز خرج دارد و هنگامی که جهت کار کردن باقی نمی ماند. این طوری قید درس و مشق را زده و می خواهد برود پول دربیاورد تا به قول خودش شب سر آرام به رختخواب بگذارد. هنگامی که بدون کار هست، مسئولیت زندگی خواهر و برادرش روی دوش هایش سنگینی می کند و دنبال راه چاره می گردد تا پول به منزل بیاورد. پدر معتاد به شیشه اش که در فاصله نیم متری اش نشسته، تماشا می کند و می داند که شاید نتواند خیلی کارها برایش کند ولی باز هم تکیه گاهش هست. بارها به خاطر او با ماموران شهرداری دعوا و کتک کاری کرده که آیا به خاطر نداشتن کارت، بارش را گرفته و برده اند. بار ضایعاتی که در خیابان های تهران، داخل کیسه های بزرگ جمع آوری کرده هست. هادی تابستان پارسال را همراه با مادرش به شمال رفته و دستمزد آلوچینی اش از باغ های آنجا را جهت پدر آورده هست. دلش می خواهد پیش مادرش برود ولی نه پدر اجازه می دهد، نه دلش می خواهد برود و زندگی مادر و خواهرش را ببیند.

جا ماندن از زندگی در دنیایی از زباله!

بنفشه تا چند سال پیش هر روز به «خانه علم» می رفت ولی از هنگامی که پدر و مادرش از یکدیگر جدا شده است اند، مادر معتاد به شیشه زندگی اش عوض شده است هست. این را یکی از مددکاران جمعیت امام علی(ع) می گوید و ادامه می دهد: «مادر بنفشه ایرانی است ولی شیشه می کشد و زندگی اش طوری است که بنفشه نمی تواند با او زندگی کند. هر روز با هم درگیر می شدند تا جایی که بنفشه با پسری رابطه برقرار کرد. روزهای اول به ما نمی گفت ولی هنگامی که فهمیدیم، خودش داستان را تعریف کرد. گفت که پسری را دوست داشته و با خواست خودش با او رابطه برقرار کرده هست. مادرش چند وقت است از او خواسته که جهت خودش جایی پیدا کند و از پیش او برود. حالا بنفشه مانده و ناپدری و مادری که هیچ کدام جایی جهت او در زندگی ارزش ندارند. بارها پیش آمده که بنفشه سراغ پدر واقعی اش را از مادرش گرفته و جواب نگرفته و همین او را زیاد از هرچیزی زحمت می دهد.»

سکوت بنفشه

بنفشه نیز مثل هادی مدرسه نرفته و تنها در منزل علم، سواد خواندن و نوشتن را آموخته هست. بر خلاف بقیه دخترها که هنگامی که به یکدیگر می رسند شروع می کنند به تعریف کردن اتفاق های بد و خوب زندگی شان، بنفشه ساکت هست. خیلی سخت با کسی حرف می زند. بارها روبه روی مشاورش نشسته و اشک ریخته که آیا هیچ حامی در زندگی ندارد. از پسری گفته که از روی بی کسی با او دوست شده است و حالا تنهایش گذاشته هست. نزدیک غروب است.

بنفشه، زهرا، محمد و هادی همگی بیرون از منزل علم ایستاده اند. بنفشه با مادرش قهر کرده و نمی داند باید شب را کجا برود. قرار بود او را به بهزیستی بفرستند ولی دلش نمی خواهد آنجا برود. به مددکارش گفته فقط از وحشت مادرم می روم بهزیستی تا مجبور شود من را پیش خودش نگه دارد و اذیتم نکند. هادی به این فکر می کند که صبح سریع سراغ رفقای قدیمی اش را بگیرد و پی نداشتن کارت زباله را به تنش بمالد و با ماموران شهرداری درگیر شود ولی شب که به منزل آمد، پول توی جیبش داشته باشد. زهرا و محمد تا آخرین لحظه دل ارزش نمی خواهد به آلونک کوچک ارزش برگردند و دوباره پدر را ببیند که خم شده است روی گاز تک شعله داخل منزل و مشغول کشیدن شیشه است ولی زندگی همچنان جهت هر چهار نفرشان ادامه دارد. مجبورند راهی جهت فردای ارزش پیدا کنند حتی اگر مجبور باشند مدتی را به بهزیستی بروند یا در خیابان های پایتخت کشور عزیزمان ایران زباله گردی کنند.»

واژه های کلیدی: زباله | زندگی | مدرسه | گاوداری | آشپزخانه | سطل زباله | آشپزخانه | سطل زباله


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs